| سولاريس |
|
Thursday, September 25, 2003
٭ سايه ام عاشق زني است که من دوستش دارم. اين حقيقت دارد. زني هست که من دوستش دارم.
........................................................................................سايه ام را با تير ميزنم. 11:14 PM Friday, August 09, 2002
٭ غريبه هيچ نگفت:
........................................................................................خالي بود دو دشت پيشاني اش، خالي چو دستاني بي حوصله، سرگرم بازي با تکه نخي پوسيده. غريبه هيچ نخواست: جز جرعه اي شراب و نخي سيگار تا به ياد خاطره اي دور، در زير سايه ي درختي، لختي بياسايد غريبه هيچ نبود: جز گردشِ بي پايانِ چشماني سرگردان، بر خطوطِ مبهم ِ اندام ِ رهگذران بر خطوطِ اندام ِ مبهم ِ رهگذران مرداد ۸۱ 8:07 PM Tuesday, July 16, 2002
٭ اين دستهاي جنون زده
........................................................................................اين تشنج بي وقفه شاخه ها عريانم و دستانم پر آتش است دستانم ميسوزد، ميسوزد در هوا زنگ است زنگ تيغ باران خورده که سخت به مشت ميفشرم صداي زنگبارش با خس خس نفسهايم يکي ميشود و گر ميگيرد شاخه ها، لحظه آتش ميگيرد لحظات بسيار خاکستر ميشوند و تيغ زنگ زده از حرارت دستانم تاول ميزند 12:26 AM Monday, July 15, 2002
٭
ميدانم ميدانم که تنهايي يگانه خلعت زيبايي است که جز در پناه آن آرام يافت نتوان و خدا عشق را و رحمت را اگر از ما دريغ کرد تنهاييش را سخاوتمندانه تقسيم کرد. 10:30 PM
٭ در من جنين شعري است
در احتضار که زاده نخواهد شد جز به رسوايي خيانتي شرم آگين آفتاب تفتيده است و نامهربان و در آن نشاني نيست از قداست مزدا هر نفس چو بهتاني بر مي آيد و به دشنامي واژگون ميشود. شعر تو اما چون سايه ي تک درختي است در معبدي گمنام قابله ي عقده هاي ناگشوده من! سطر به سطر، جزئ به جزئ 9:45 PM
٭ نه. باورم نيست که پيش از اين زيسته ام.
........................................................................................نه آن علفي که لرزش شبنمي را بر تن خود لرزيده بود و صبحگاهي، گاوي از سر سيري او را نشخوار ميکرد نه آن کلاغي که ميخواست با قارقار خود جهان را جادو کند. نه آن ساقي غمگيني که در ميخانه اي حقير - لباس شادي بر تن - جام طالبان فراموشي را لبريز ميکرد در من مردي است سرد و رمخت که همواره با طنزخند نگاهش بر من ميکوبد که اينها همه هست هم اينک که شما اينجا نشسته ايد و رخوت زده و بي حوصله در جستجوي لحظه اي فراموشي شعر مرا بند به بند ميخوانيد 9:14 PM Sunday, July 14, 2002
٭ چشم باز ميکنم
........................................................................................و هر چه هست ناپديد ميشود جز طرح روشن خوابي تو در تو هزار تو - دستي به پيشاني مرطوب شب زده ام و نبض سراسيمه از هياهويي گنگ از پشت پيچي نمايان ميشوم سايه اي با خودش يکي ميشود ابري وحشت زده ميگريزد جنگلي به دريا فرو ميشود رعدي از آسمان به زمين مي افتد ديگر بار چشم در چشم خواب ميدوزم و در مي يابم که پله ها به ديوار رسيده اند. ... چشم باز ميکنم و يکسره از خود ميگريزم به جستجوي دشنه مرصع نشاني که در سينه ام جا گذاشته ام 7:29 PM Sunday, July 07, 2002
٭ از بامم
........................................................................................بام بلندم فرو افتادم - زمين اما مهربان بود و ضجه اي که سالها در خود خاييده بودم در دم آوازي شد و سبکبال از حبس خود گريخت آن ابر هرجايي اما آوازم را -اواز مرا- دزديد و با خود برد جزاي دشنامي که به مورچگان خرد داده بودم آن هنگام که از خون پيشاني ام رندانه سهم خود را طلب ميکردند. در من اينک دشنامي است که از آن من نيست و هرگز آن را بر زبان نرانده ام. خداي را! چه نشسته ايد؟ بر من پارچه اي بيندازيد - و سياه سکه اي مگر نه آنکه در مرام شما کفاره است نشان دينداري؟ 12:43 AM
|